۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

به سمت مرکز ترکیه









بعد از یوکسک اووا به سمت استان وان به راه افتادیم در مسیر شهرهای باش کاله و گور پینار را پشت سر گزاشتیم در شهر باشکاله و بعد سی کیلومتری باشکاله کمپ داشتیم بعداز باش کاله یک دوچرخه سوار از سوئیس رو دیدم به نام اندره بعد از حالو احوال و گرفتن اطلاعات مسیر و گرفتن عکس یادگاری آندره نقشه ترکیه را که خیلی بهتر از نقشه ما بود رو به ما داد و بعد خداحافظی

بعد از این شهرها به شهر گواش در کنار در یاچه وان رسیدیم در کنار ساحل کمپ زدیم روزی که ما رسیدیم چندتا از دانشجویان ترک اونجا برای تفریح اومده بودن تونستیم با اونا ارتباط برقرار کنیم و به یک رقص گروهی همراه بچه ها دعوت شدیم.

بعد از گواش به سمت شهر ساحلی دیگری به نام تاتوان به راه افتادیم مسیر پر بود از روستاهای زیبا و مناظر خیره کننده حدود ساعت 7 بعد اظهر بود که به تاتوان رسیدیم . این آخرین شهری بود که کنار دریاچه وان قرار داشت در یک پمپ بنزین کمپ زدیم و ....

بعد از تاتوان به سمت شهر بعدی که موش بود به راه افتادیم جاده خوبی بعد از چند روز نصیبمون شده بود حدود 30 کیلومتری کاملا سراشیب بود حدود 2 بعد اظهر به موش رسیدیم بعد از تهیه خوراک به سمت شهر بینگول به راه افتادیم تا حال سه تا استان ترکیه رو پشت سر گذاشته بودیم ساعت 5 بود که به استان بینگول رسیدیم اما هوا بد جوری داشت خراب می شد مجبور شدم یک جایی برای چادر زدن پیدا کنم در بین راه روستایی دیدم به طرف روستا رفتم و از اهالی روستا برای چادر زدن کنار مسجد سوال کردم ظاهرا مشکلی نبود اما با امودن خادم مسجد وضع فرق کرد خادم مسجد مخالفت خودشو اعلام کرد و چادر زدن کنار مدرسه روستا رو پیشنهاد داد ما کاری جز این نمیتونستیم انجام بدیم هنگام چادر زدن کنار مدرسه بچه های ده کنار ما بودن و تا تونستن مارو کچل کردن انگار حضور ما برا شون عجیب بود با وسایل و دوچرخه های ما ور میرفتن و من به هر طریقی می خواستم اونارو از دوروبر چادر و دوچرخه ها دور کنم نمی تونستم آخرش حیدر و چندتا از روستاییان به دتد ما رسیدن و بچه ها رو متفرق کردن .
با حیدر و برادرش آشنا شدیم و حیدر برای ما ماست و پنیر محلی اوورد و شب رو با هم صحبت کردیم . بعد خواب.راستی یادم رفت بگم تمام این استانهایی که تا الان پشت سر گذاشتیم اکثرا کردنشین بودن .

صبح با اومدن حیدر و برادرش کنار چادر و خوردن صبحانه ای که حیدر برامون اورده بود (تخم مرغ آبپز) روستا رو ترک کردیم و به سمت بینگول به راه افتادیم.
ظهر بود که به بینگول رسیدیم در یک قهوه خانه نشستیم که یکم استراحت کنیم و چای بخوریم در اونجا با حمداله اشنا شدم و با هم گردش در شهر پرداختیم حمداله مهندس برق بود و اون روز بیکار بود تونستیم با همراهی حمداله بازارها و مساجد شهر بینگول رو ببینیم بعد از حمداله خداحافظی کردیم و به سمت خارج شهر به راه افتادیم .

0 نظرات: