۲۹ اوت ۲۰۰۹

همین طوری

از صبح چهارشنبه حالم گرفته بود دمه غروب حدود ساعت 8.5 بود که به سرم زد یه جایی برم رفتم ترمینال با خودم گفتم اولین کسی که صدا کرد باهاش می رم همینم شد رفتم ماشین زابل آماده حرکت بود رفتم و سوار شدم . ماشین 8 نفر مسافر بیشتر نداشت اما ظاهرا راننده کمبود مسافر رو با پر کردن باکهای زیادی که تو بدنه ماشین جاسازی کرده بود می خواست جبران كنه . خلاصه بعد از یک ساعت سوخت گیری به طرف استان خراسان جنوبی و بعد سیستان به راه افتاد چشتون روز بد نبینه بعد از چند سال دوباره سوار اتوبوس می شدم البته برای مسافت طولانی 15 ساعتی تو را بودیم ساعت 12.30 ظهر بود که به زابل رسیدیم از ماشین که پیاده شدم خیلی گشنم بود آدرس پرسیدم و بازار رو برای خوردن غذا پیشنهاد دادن بازار زابل یک بازار سر پوشیده و شلوغ هست که پر از دستفروش و انواع و اقسام مشتری خلاصه بعد از خوردن یک ساندویچ تو بازار چرخیدم منم که کرم لوازم صوتی و تصویری و این چیزارو دارم به قسمت فروش لوازم استوک که ته بازار بود رفتم و تا دلم خواست چریدم . بعد از بازار سراغ اماکن دیدنی زابل رو از جوونای شهر گرفتم 4 تا جا به من پیشنهاد شد 1- دریاچه هامون و هیرمند 2- شهر سوخته 3- کوه خواجه 4- چاه نیمه. چاه نیمه و کوه خواجه طبق اطلاعاتی که بدست آووردم باب میل من نبود ولی شهر سوخته و هیرمند رو دوست داشتم ببینم اول هیرمند رو انتخاب کردم سوار ماشین شدم و به طرف میلک در نزدیکیه افقانستان به راه افتادم حدود 1 ساعتی از زابل راه بود تو راه از حرف زدن همسفرام با هم حال می کردم لهجه باحالی دارن راستی یادم رفت بگم که هوا گرم گرم گرم شدید اما یک باد گرم هم همراهش بود خلاصه بعد از رسیدن به میلک و پیاده شدن بقیه مسافرین من به راننده راجع به قصدم گفتم انگار اشباه کردم من به راننده که اسمش بهرام بود گفتم می خوام هیرمند رو ببینم اما بلا گفتم اول بهرام فکر کرد می خوام برم اونور وقتی بهش گفتم که فقط اومدم اینجا که رود رو ببینم رفتارش عوض شد چند نفر دیگم اومدنو خلاصه شلوغ شد هیچکس باور نمیکرد من برا چی اومدم اینجا تازه به اینجا ختم نشد گارد مرزی هم قاطی شد حالا بیا به اینا ثابت کن من فقط اومدم رودخونه رو ببینم سرتون رو درد نیارم انگ جاسوسی که به ما زدن 3 ساعت داشتم حرف میزدم تا تونستم اینارو متقاعد کنم که من قصدم چیه تونستم از اون محلکه در برم بدون اینکه بتونم به مقصودم برسم خلاصه با یک ماشین برگشتم زابل خیلی اعصابم خورد شده بود قاطی کرده بودم اساس برگشتم زابل برنامه شهر سوخته رو تو سرم مرور می کردم که برم که مادرم تلفن زد و خبری داد که مجبور به بازگشت به مشهد شدم اما خدا رو شکر می کنم یک جا رفتم انشالا دوباره به سیستان بیام و کاملا برای این سرزمین باستانی وقت داشته باشم .

7 نظرات:

بچه های آنادانا گفت...

سلام. ممنون که به ما سر زدی فرید جان. بازم به ما سر بزن . خیلی خوشحال میشیم ازت میخونیم

Sharif گفت...

فرید جان ممنون که رفتی، ایشالا همیشه بری :-)

فرید گفت...

ممنون شریف جان چشم میرم

یوسف پور گفت...

وای چقدر لذت داره همینطوری بی برنامه بدون هدف پاشی بری ترمینال با اولین اوتوبوسی که داره صدات میکنه راه بیفتی......من خیلی اینطوری زندگی کردنو دوست دارم.حالا این بار که رفتی ترمینال خوب گوش کن شاید واسه زنجان صدات کردن اونوقت ما هم سعادت دیدارتونو پیدا خواهیم کرد.همیشه به سفر

فرید دولت آبادی گفت...

سلام خانم دبدار شما برای من افتخار خیلی دوست دارم بیام زنجان انشالا در اولین فرصت مزاحم میشم

فرید دولت آبادی گفت...

سلام خانم دبدار شما برای من افتخار خیلی دوست دارم بیام زنجان انشالا در اولین فرصت مزاحم میشم آخه تا الان زنجان نرفتم

Sharaf گفت...

قشنگیش به اینه که مقصد بی هدف و بی دلیل انتخاب بشه. نسبت به کوتاهی سفر, جالب بود. ولی من شدیداً منتظر باز شدن پای راه زن ها هم بودم که حیف شد به تورت نخوردن....