سه شنبه صبح ساعت 7 رسیدم مشهد یکراست رفتم خونه که دوش بگیرم و پاسپورتم رو بردارم محسن دوستم ویزای افغانستان را برام گرفته بود و من فقط باید پاسمو می گرفتم . حدود ساعت 8/30 صبح از خونه به سمت ترمینال براه افتادم به محض رسیدن به ترمینال برف شدیدی گرفت من باید اول به مرز دوغارون می رفتم ، بعد از تشریفات گمرکی حدود ساعت 12/30 از مرز رد شدم یادم رفت بگم مسیر مشهد دوغارون رو با دو نفر افغانی طی شد تو مسیر اطلاعاتی رو راجع به افغانستان ، شهر هرات مقصدم از دوستان تازه افغانی جویا شدم بعد از عبور از مرز با دوستان جدیدم سوار یک ماشین شدیم و به سمت هرات به راه افتادیم در بین راه با موبایل محسن که از جمعه به اونجا رفته بود تماس گرفتم وآدرس رو جویا شدم به قول افغانی ها آدرس نزدیک میدان هوایی شهر هرات بود با همان ماشین از مرز تا هرات و از هرات تا فرودگاه رفتم محسن رو پیدا کردم و با هم به خونه شهیم رفتیم بعد از خوردن شام با هماهنگی بسم ا... پسر خاله شهیم و اصرار من به یک عروسی سنتی رفتیم
حدود ساعت 9 شب بود. تو عروسی یک گروه موسیقی سنتی سه نفره که سازهای اونها طبلا - آرمونی - دوتار والا اونی که من دیدم دوتار نبود 15 تار بود اما بهش دوتار می گفتن خلاصه من و محسن یک گوشه پیدا کردیم و از موسیقی افغانی و رقص محلی لذت می بردیم البته اینجا مثل ایران مشروبات الکلی زیاد مرسوم نیست اما مواد مخدر تا دلت بخواد فراوون از اون لحاظ می گم که چند بار از طرف میزبان به سیگاری و حشیش و..... دعوت شدیم اما من و محسن که اهل این قلمش نبودیم اما اکثر مهمونها تو فضا بودن اینو از حرکاتشون می شد فهمید.من خودمو کم کم به گروه موسیقی نزدیک کردم و یک سری سوالات از نوازنده ها پرسیدم البته تو این مدت دوبار هم مجبور به رقصیدن شدم و چند تا آهنگ قشنگ افغانی که دوست داشتم از گروه در خواست کردم و اونها هم به افتخار من که میهمانشون بودم برام نواختن مثل سرزمین من و ملا ممد جان و... تو این مدت به افتخار میهمانهای ایرانی که ما بودیم چندتا نغمه ایرانی به قول خودشون نواختن سرتون رو درد نیارم تا 12 شب خودمون که 1 شب افغانها باشه اونجا بودیم و بعد با شهیم مجلس رو ترک کردیم و به سمت خونه رفتیم.تو پرانتز : تو این یک روز با اطلاعاتی که گرفتم چه دیدن چه پرسیدن و صحبت کردن با مردم افغانستان همونطور که میدونید و شنیدید کشور نا امنیه عملا خود افغانی ها هم جرات خارج شدن از شهر هرات رو ندارن و هنوز سایه طالبان تو راههای این کشور و روستاهای اینجا احساس میشه راهها کاملا نا امن و همیشه احتمال بمب گذاری و آدم رباییی هست . افغانستان چند ولایت بزرگ داره که هرات - کابل - قندهار - مزار شریف جزو بزرگترین ولایتهای این کشور هست . شهر هرات یک شهر تاریخی و به خاطر نزدیکی به ایران تحت تاثیر ایران و فرهنگ جدید ایرانی قرار داره. تو این شهر عملا بعد از غروب خورشید شهر کاملا تعطیل است به خاطر ناامنی موجود شبها خیابانها کاملا خلوت است این شهر به دو قسمت قدیمی و جدید که خودشون شهر نو میگن تقسیم می شه باز یکم طرفای شهر نو یکم دیرتر مغازه ها تعطیل میشن.برق هرات از ایران و ترکمنستان تامین میشه و خیلی گرون برای شهروندان در میاد برای همین شما ساعت 8 شب عملا تاریکیه مطلق دارید حتی چراغهای پیاده رو ها هم خاموشه معمولا شهروندان ساعت 6 یا 7 شب شام می خورن و ساعت 8 شب می خوابن (یک دلیل که تعداد اولاد در خانواده های افغانی زیاده شاید همین قضیه بیکاری در شبها باشه )برگردیم به اوضاع شهر : شهر هرات خیابانهای تقریبا عریضی داره اما از نظر کانال کشی و جویبندی کانلا مشکل داره آخه با یک بارون کل خیابونها رو آب می گیره وسایل نقلیه اکثرا همه آسیایی و از مارک تویوتا هست خود افغانی ها به ماشین موتر میگن موتر های گازوییلی و راست فرمون تو این شهر زیادن اما قیمت سوخت اینجا گرونه مثلا بنزین لیتری 750 و گازوییل لیتری 900 تومن،به خاطر همین هزینه حمل و نقل اینجا خیلی گرونه.وسایل نقلیه عمومی هرات اتوبوس و تاکسی و ریکشا هست که موتورهای سه چرخه ای که پر از تزئینات داخلی و خارجی هستند.مواد غذایی اینجا واقا ارزون یک نمونه مثلا گوشت کیلویی 5000 تومن . تو این شهر خانومها اکثرا از چادرهای آبی رنگ روبند دار برای خارج از خونه استفاده می کنن.برگردیم به ماجرای سفر : صبح ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم برف می بارید و هوا خیلی سرد بودبا محسن برای گردش داخل شهر به راه افتادیم اول یک سری باتری خریدم برای دوربین تا از بابت شارژ مشکلی نداشته باشم داخل خیابونها بره افتادیم بارش همچنان شدید تر و سنگینتر می شد با محسن به حجره یکی از دوستانش در خیابان های مرکزی شهر رفتیم حجره شعیب مکان خوبی برای خشک شدن و گرم شدن و فرار از دست بارش بود.یک ساعتی اونجا موندیم ولی خبری از کم شدن بارش نبود ناگزیر تو همون بارش به راه افتادیم . در نزدیکی حجره شعیب به یک جگرکی رفتیم و جاتون خال 30-40سیخ جگر و گوشت خوردیم و دلتون می سوزه وقتی بگم که 3000 تومن فقط پرداخت کردیم والا من با خودم گفتم الان یه 20 تومنی پیاده ایم اما وقتی یارو گفت 3000 تومن تعجب کردم . یادم رفت بگم به خاطر سردی هوا نبود امکانات و بارش برف و بارون دانش آموزان افغانی سه ماه زمستون رو تعطیل هستند و یک ماه تابستون خلاف ایران که سه ماه تعطیلی تو تابستونه نظظام آموزشی اینجا دو مقطع هست ابتدایی و دبیرستان که بهش لیسه میگن .خدا رو شکر که ما تو ایران مشکل سوخت نداریم خدا وکیلی این مردم واقعا دارن تو سختی زندگی می کنن حتی اونهاییی که شرایط مالی خوبی هم دارن خونه های سرد دارن.بعد از نوش جان کردن غذا با یک ریکشا به مقبره خواجه عبدا... انصاری رفتیم (پیر هرات ) از کتابهای معرف این عارف الهی نامه است .بعد از بازدید مقبره و ساختمون بنا به یکی از رواق های مقبره رفتیم و با نظامی های محافظ اونجا گپی زدیم و عکس گرفتیم بعد با متولی اونجا که یک پیرمرد 95 ساله بود صحبت کردیم و از خاطراتش برامون گفت بعد ازعکس گرفتن با اتوبوس به مرکز شهر رفتیم. اتوبوس های شرکت واحد اینجا یک شاگرد شوفر هم دارن که وظیفه های زیادی داره
1- جمع کردن بلیط 2- باز و بسته کردن درهای اتوبوس چون دستی بازو بسته میشن 3- حکم آینه بغل ، پشت ، بوق و برف پاکن و.........
خلاصه بعد از یک ساعتی اتوبوس سواری به مرکز شهر درب ملک رسیدیم.
آها یادم رفت بگم هرات قدیم 4 دروازه داشته درب خوش درب ملک درب عراق و درب قندهار . و دور شهر هرات قدیم یک خندق بوده بعد از رسیدن به مرکز شهر یه چرخی تو شهر نو زدیم و مغازه ها رو چریدیم تو جاده زرگرها (خیابون زرگرها )یه دست کامل لباس افغانی (جوراب - شلوار - پیرهن - کلاه شاه مقصودی -بند شلوار - ویک پتو ) خریدم. پتو پارچه ای که معمولا پشمی هست و افغانی ها برای پوشاندن سر و صورت و شونه هاشون استفاده می کنن و خیلی گرمه. تو بازار که بودیم شعیب به محسن زنگ زد و ما رو به شام دعوت کرد بعد از قرقر های زیاد محسن برای رفتن به خونه علی رغم میلم با یک ریکشا خودمونو به خونه شعیب رسوندیم خونه شعیب تو یک محله قدیمی و اصیل نشین شهر بود یه خونه فامیلی تو 3000 متر زمین که همه عمو و پسر عمو ها اونجا زندگی می کردن خانواده شعیب از خانواده های سرشناس شهر بودن بعد از ورود به خونه به طرف یک اتاق که کرسی توش بود راهنمایی شدیم و واقعا اون کرسی تو اون هوای سرد برای ما که کاملا خیس شده بودیم یک نعمت بود بعد از جابجا شدن با کمک شعیب شلوار افغانی بند کردیم و لباس رو پوشیدم کلی طالبان شدم برا خودم .حدود 7/30 بود که سفره شام پهن شد خانم شعیب سنگ تموم گذاشته بود 4 مدل غذا درست کرده بود و چند نوع ترشی و شوری چاشنیش بود جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ها یه چیزی هم بگم تو این دوتا خونه که رفتم تا حالا خانوهای خونه رو ندیدم که البته بعد از شام و صحبت با رفیع پسر عمی شعیب دلیلشو فهمیدم ، افغتنها روی خانومها تاسب خاصی دارن کار کردن زن خارج از خونه هنوز در افغانستان یک کار دور از شان و بی غیرتی پدر و شوهر زن تلقی می شود و برای افغانها این مسئله ننگ به حساب میاد که دختر یا همسر اونها در یک ادارهکار کنه و برای یک زن یا دختری که با این عقیده مخالفت کنه جریمه های سختی حتی مرگ در نظر گرفتن . حتی شنیدم که رابطه دختر و پسر اینجا خیلی سخت و پنهانی هست چون اگه خانواده دختر اگه اطلاع پیدا کنن پسر و دختر رو با هم یک جا ............
والا راستشو بخواین من بعد از شنیدن این قضیه می ترسیدم به خانومها نگاه کنم حتی اونهایی که یکم تریپ امروزی داشتن .خلاصه اون شب زیر کرسی خواب خوبی داشتم خیلی حال داد.
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه با شعیب اول رفتیم حجره بعد رفتیم بازار محسن می خواست یکم سوغاتی بخره بعدش رفیع اومد دونبالمون و با هم رفتیم دفتر مرکزی مخابراتی که ماله عموی شعیب بود و من اونجا یکم از تخصص خودم برای راه اندازی کامپیوترهای اونجا استفاده کردم و ..... بعدش با رفیع به دیدن مسجد جامع و دیگ هفت قلم و بازار های سنتی اون اطراف رفتیم بعد از خداحافظی از رفیع منو محسن رفتیم شهر نو و مشغول قدم زدن و چون جگر دیروزی خیلی حال داده بود دوباره جاتون خالی ...... شب رفتیم خونه شهیم و از اینکه شام بیرون خورده بودیم کاملا ناراحت شد و مواخذه شدیم بعد از حرف زدن با شهیم ساعتهای 11 بود که خوابیدیم .
صبح که از خواب بیدار شدیم با شهیم رفتیم مقبره جامی ،مقبره گوهرشاد بیگم ،ارگ هرات ، حوض و مسجد ملک ،حاجی غلطان
حاجی غلطان یک زیارتگاهی هست که مردم اینجا اعتقاد دارن که رو زمینی شنی اینجا اگه نیتت درست باشه غلت میخوری منم امتحان کردم اما نمی دونم من نیتم درست نبود یا ای قضیه کار نمی کنه من که زیاد غلت نخوردم .
بعد از دیدار از این اماکن تصمیم به برگشت گرفتیم چون متاسفانه به دلیل نا امنی راها نمیشد به کابل رفت و فقط باید با هواپیما رفت که منم پول کافی برای خریدبلیط هواپیما رفت و برگشت نداشتم و قضیه رو موکول کردم به یه زمان دیگه قبل از رفتن یک پرچم افغانستان خریدم برای یادگاری با محسن و شهیم به دروازه ملک رفتیم و بعد از خداحافظی از شهیم سوار ماشین وبعد مرز وبعدش مشهد ساعت 5 بود رسیدم مشهد.
اما افغانستان ارزش رفتن و دیدن رو داره جای باحالیه امیدوارم دوباره بتونم برم و شهرهای بیشتری رو بتونم برم این 4 روز که به من خوش گذشت موفق باشید .
حدود ساعت 9 شب بود. تو عروسی یک گروه موسیقی سنتی سه نفره که سازهای اونها طبلا - آرمونی - دوتار والا اونی که من دیدم دوتار نبود 15 تار بود اما بهش دوتار می گفتن خلاصه من و محسن یک گوشه پیدا کردیم و از موسیقی افغانی و رقص محلی لذت می بردیم البته اینجا مثل ایران مشروبات الکلی زیاد مرسوم نیست اما مواد مخدر تا دلت بخواد فراوون از اون لحاظ می گم که چند بار از طرف میزبان به سیگاری و حشیش و..... دعوت شدیم اما من و محسن که اهل این قلمش نبودیم اما اکثر مهمونها تو فضا بودن اینو از حرکاتشون می شد فهمید.من خودمو کم کم به گروه موسیقی نزدیک کردم و یک سری سوالات از نوازنده ها پرسیدم البته تو این مدت دوبار هم مجبور به رقصیدن شدم و چند تا آهنگ قشنگ افغانی که دوست داشتم از گروه در خواست کردم و اونها هم به افتخار من که میهمانشون بودم برام نواختن مثل سرزمین من و ملا ممد جان و... تو این مدت به افتخار میهمانهای ایرانی که ما بودیم چندتا نغمه ایرانی به قول خودشون نواختن سرتون رو درد نیارم تا 12 شب خودمون که 1 شب افغانها باشه اونجا بودیم و بعد با شهیم مجلس رو ترک کردیم و به سمت خونه رفتیم.تو پرانتز : تو این یک روز با اطلاعاتی که گرفتم چه دیدن چه پرسیدن و صحبت کردن با مردم افغانستان همونطور که میدونید و شنیدید کشور نا امنیه عملا خود افغانی ها هم جرات خارج شدن از شهر هرات رو ندارن و هنوز سایه طالبان تو راههای این کشور و روستاهای اینجا احساس میشه راهها کاملا نا امن و همیشه احتمال بمب گذاری و آدم رباییی هست . افغانستان چند ولایت بزرگ داره که هرات - کابل - قندهار - مزار شریف جزو بزرگترین ولایتهای این کشور هست . شهر هرات یک شهر تاریخی و به خاطر نزدیکی به ایران تحت تاثیر ایران و فرهنگ جدید ایرانی قرار داره. تو این شهر عملا بعد از غروب خورشید شهر کاملا تعطیل است به خاطر ناامنی موجود شبها خیابانها کاملا خلوت است این شهر به دو قسمت قدیمی و جدید که خودشون شهر نو میگن تقسیم می شه باز یکم طرفای شهر نو یکم دیرتر مغازه ها تعطیل میشن.برق هرات از ایران و ترکمنستان تامین میشه و خیلی گرون برای شهروندان در میاد برای همین شما ساعت 8 شب عملا تاریکیه مطلق دارید حتی چراغهای پیاده رو ها هم خاموشه معمولا شهروندان ساعت 6 یا 7 شب شام می خورن و ساعت 8 شب می خوابن (یک دلیل که تعداد اولاد در خانواده های افغانی زیاده شاید همین قضیه بیکاری در شبها باشه )برگردیم به اوضاع شهر : شهر هرات خیابانهای تقریبا عریضی داره اما از نظر کانال کشی و جویبندی کانلا مشکل داره آخه با یک بارون کل خیابونها رو آب می گیره وسایل نقلیه اکثرا همه آسیایی و از مارک تویوتا هست خود افغانی ها به ماشین موتر میگن موتر های گازوییلی و راست فرمون تو این شهر زیادن اما قیمت سوخت اینجا گرونه مثلا بنزین لیتری 750 و گازوییل لیتری 900 تومن،به خاطر همین هزینه حمل و نقل اینجا خیلی گرونه.وسایل نقلیه عمومی هرات اتوبوس و تاکسی و ریکشا هست که موتورهای سه چرخه ای که پر از تزئینات داخلی و خارجی هستند.مواد غذایی اینجا واقا ارزون یک نمونه مثلا گوشت کیلویی 5000 تومن . تو این شهر خانومها اکثرا از چادرهای آبی رنگ روبند دار برای خارج از خونه استفاده می کنن.برگردیم به ماجرای سفر : صبح ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم برف می بارید و هوا خیلی سرد بودبا محسن برای گردش داخل شهر به راه افتادیم اول یک سری باتری خریدم برای دوربین تا از بابت شارژ مشکلی نداشته باشم داخل خیابونها بره افتادیم بارش همچنان شدید تر و سنگینتر می شد با محسن به حجره یکی از دوستانش در خیابان های مرکزی شهر رفتیم حجره شعیب مکان خوبی برای خشک شدن و گرم شدن و فرار از دست بارش بود.یک ساعتی اونجا موندیم ولی خبری از کم شدن بارش نبود ناگزیر تو همون بارش به راه افتادیم . در نزدیکی حجره شعیب به یک جگرکی رفتیم و جاتون خال 30-40سیخ جگر و گوشت خوردیم و دلتون می سوزه وقتی بگم که 3000 تومن فقط پرداخت کردیم والا من با خودم گفتم الان یه 20 تومنی پیاده ایم اما وقتی یارو گفت 3000 تومن تعجب کردم . یادم رفت بگم به خاطر سردی هوا نبود امکانات و بارش برف و بارون دانش آموزان افغانی سه ماه زمستون رو تعطیل هستند و یک ماه تابستون خلاف ایران که سه ماه تعطیلی تو تابستونه نظظام آموزشی اینجا دو مقطع هست ابتدایی و دبیرستان که بهش لیسه میگن .خدا رو شکر که ما تو ایران مشکل سوخت نداریم خدا وکیلی این مردم واقعا دارن تو سختی زندگی می کنن حتی اونهاییی که شرایط مالی خوبی هم دارن خونه های سرد دارن.بعد از نوش جان کردن غذا با یک ریکشا به مقبره خواجه عبدا... انصاری رفتیم (پیر هرات ) از کتابهای معرف این عارف الهی نامه است .بعد از بازدید مقبره و ساختمون بنا به یکی از رواق های مقبره رفتیم و با نظامی های محافظ اونجا گپی زدیم و عکس گرفتیم بعد با متولی اونجا که یک پیرمرد 95 ساله بود صحبت کردیم و از خاطراتش برامون گفت بعد ازعکس گرفتن با اتوبوس به مرکز شهر رفتیم. اتوبوس های شرکت واحد اینجا یک شاگرد شوفر هم دارن که وظیفه های زیادی داره
1- جمع کردن بلیط 2- باز و بسته کردن درهای اتوبوس چون دستی بازو بسته میشن 3- حکم آینه بغل ، پشت ، بوق و برف پاکن و.........
خلاصه بعد از یک ساعتی اتوبوس سواری به مرکز شهر درب ملک رسیدیم.
آها یادم رفت بگم هرات قدیم 4 دروازه داشته درب خوش درب ملک درب عراق و درب قندهار . و دور شهر هرات قدیم یک خندق بوده بعد از رسیدن به مرکز شهر یه چرخی تو شهر نو زدیم و مغازه ها رو چریدیم تو جاده زرگرها (خیابون زرگرها )یه دست کامل لباس افغانی (جوراب - شلوار - پیرهن - کلاه شاه مقصودی -بند شلوار - ویک پتو ) خریدم. پتو پارچه ای که معمولا پشمی هست و افغانی ها برای پوشاندن سر و صورت و شونه هاشون استفاده می کنن و خیلی گرمه. تو بازار که بودیم شعیب به محسن زنگ زد و ما رو به شام دعوت کرد بعد از قرقر های زیاد محسن برای رفتن به خونه علی رغم میلم با یک ریکشا خودمونو به خونه شعیب رسوندیم خونه شعیب تو یک محله قدیمی و اصیل نشین شهر بود یه خونه فامیلی تو 3000 متر زمین که همه عمو و پسر عمو ها اونجا زندگی می کردن خانواده شعیب از خانواده های سرشناس شهر بودن بعد از ورود به خونه به طرف یک اتاق که کرسی توش بود راهنمایی شدیم و واقعا اون کرسی تو اون هوای سرد برای ما که کاملا خیس شده بودیم یک نعمت بود بعد از جابجا شدن با کمک شعیب شلوار افغانی بند کردیم و لباس رو پوشیدم کلی طالبان شدم برا خودم .حدود 7/30 بود که سفره شام پهن شد خانم شعیب سنگ تموم گذاشته بود 4 مدل غذا درست کرده بود و چند نوع ترشی و شوری چاشنیش بود جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ها یه چیزی هم بگم تو این دوتا خونه که رفتم تا حالا خانوهای خونه رو ندیدم که البته بعد از شام و صحبت با رفیع پسر عمی شعیب دلیلشو فهمیدم ، افغتنها روی خانومها تاسب خاصی دارن کار کردن زن خارج از خونه هنوز در افغانستان یک کار دور از شان و بی غیرتی پدر و شوهر زن تلقی می شود و برای افغانها این مسئله ننگ به حساب میاد که دختر یا همسر اونها در یک ادارهکار کنه و برای یک زن یا دختری که با این عقیده مخالفت کنه جریمه های سختی حتی مرگ در نظر گرفتن . حتی شنیدم که رابطه دختر و پسر اینجا خیلی سخت و پنهانی هست چون اگه خانواده دختر اگه اطلاع پیدا کنن پسر و دختر رو با هم یک جا ............
والا راستشو بخواین من بعد از شنیدن این قضیه می ترسیدم به خانومها نگاه کنم حتی اونهایی که یکم تریپ امروزی داشتن .خلاصه اون شب زیر کرسی خواب خوبی داشتم خیلی حال داد.
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه با شعیب اول رفتیم حجره بعد رفتیم بازار محسن می خواست یکم سوغاتی بخره بعدش رفیع اومد دونبالمون و با هم رفتیم دفتر مرکزی مخابراتی که ماله عموی شعیب بود و من اونجا یکم از تخصص خودم برای راه اندازی کامپیوترهای اونجا استفاده کردم و ..... بعدش با رفیع به دیدن مسجد جامع و دیگ هفت قلم و بازار های سنتی اون اطراف رفتیم بعد از خداحافظی از رفیع منو محسن رفتیم شهر نو و مشغول قدم زدن و چون جگر دیروزی خیلی حال داده بود دوباره جاتون خالی ...... شب رفتیم خونه شهیم و از اینکه شام بیرون خورده بودیم کاملا ناراحت شد و مواخذه شدیم بعد از حرف زدن با شهیم ساعتهای 11 بود که خوابیدیم .
صبح که از خواب بیدار شدیم با شهیم رفتیم مقبره جامی ،مقبره گوهرشاد بیگم ،ارگ هرات ، حوض و مسجد ملک ،حاجی غلطان
حاجی غلطان یک زیارتگاهی هست که مردم اینجا اعتقاد دارن که رو زمینی شنی اینجا اگه نیتت درست باشه غلت میخوری منم امتحان کردم اما نمی دونم من نیتم درست نبود یا ای قضیه کار نمی کنه من که زیاد غلت نخوردم .
بعد از دیدار از این اماکن تصمیم به برگشت گرفتیم چون متاسفانه به دلیل نا امنی راها نمیشد به کابل رفت و فقط باید با هواپیما رفت که منم پول کافی برای خریدبلیط هواپیما رفت و برگشت نداشتم و قضیه رو موکول کردم به یه زمان دیگه قبل از رفتن یک پرچم افغانستان خریدم برای یادگاری با محسن و شهیم به دروازه ملک رفتیم و بعد از خداحافظی از شهیم سوار ماشین وبعد مرز وبعدش مشهد ساعت 5 بود رسیدم مشهد.
اما افغانستان ارزش رفتن و دیدن رو داره جای باحالیه امیدوارم دوباره بتونم برم و شهرهای بیشتری رو بتونم برم این 4 روز که به من خوش گذشت موفق باشید .