جنب مجتمع کشت و صنعت زیتون فدک
به جرم همراهی با یک خانم ورزشکار تو قم منو یکسر بردن زندون اینم عکسش
مسجد جمکران
سلام
صبح 5شنبه قم ساعت 8 با صداي اکبر بيدار شديم اکبر نون تازه گزفته بود جاتون خالي صبحانه رو خورديم بعد آماده حرکت شديم
تا وسايل رو جمع کرديم و راه افتاديم ساعت 9.30 شد اکبر زودتر از ما رفت سر کار با هم خداحافظي کرديم و حرکت .
مسير حرکت کاشان و ما بايد از سمت مسجد جمکران وارد جاده مي شديم بعد از خريدن يک سري وسايل
ادمه مسير داديم مسجد توقف کرديم و چند تا عکس گرفتيم و وارد جاده اصلي شديم.
مسير و هوا عالي بود براي رکاب زدن . بين راه يک تابلو نظرم رو جلب کرد که روش انواع ديزي رو نوشته بود والله من تا حالا يک نوع ديزي بيشتر نخوردم کنجکاويم باعث شد که برم تو اون کافه و بپرسم صاحب کافه 3 نوع ديزي رو به من نشون داد و توضيح داد که هر کدوم با چي درست ميشه ديزي برگه ديزي قنويد و ذيزي سيبزمني که آخري رو خورده بودم متاسفانه تازه صبحانه خورده بوديم وگر نه هر دو شو امتحان مي کردم .بعد خوردن چايي که اونجا مهمون شديم به راهمون ادامه داديم . تو مسير باغات زيتون بود که برا من جالب بود که تو قم زيتون به عمل مياد کنار يکي از همين کشت و صنعت ها يک مزرعه بود که درو شده بو اونجا ايستاديم تا من چند تا عکس بگيرم.
بعد از 20 کيلومتربه بزرگراه رسيديم و ما که نمي خواستيم تجربه ديروزرو تکرار کنيم تصميم گرفتيم از بزرگراه که هر
چند اجازه ورود نداشتيم به راهمون ادامه بديم .
خوشبختانه يا بدبختانه اينجا ايران و براي وردمون به بزرگراه هيچ ممانعتي نشد.ورودي بزرگراه تابلوي کاشان 75 کيلومتر خودنمايي مي کرد.
ماکه ديروزتو اون شرايط خطرناک و بد رکاب زده بوديم امروز يک جاده با شونه آسفالت و عريض پيش رو داشتيم و خوشحال از اومدن تو اين جاده .جاده و هوا خوب بود و ما ظاهرا عجله اي براي رفتن نداشتيم
امروز آزاده پر انژي بود از کاراش اگه بخواين بگم يکي اينکه دستاشو ول ميکرد آواز مي خوند سريع رکاب ميزد و گاهي اوقات از منم جلو ميزد دليلش شايد خواب راحت ديشب بود آخه شب قبل نتونسته بود بخوابه بخاطر موتور برقي که کنار کانکس ما بود و تا صبح ناله مي کرد تازهيادم اومد چرا اون کانکس اون شب خالي بود بخاطر سرو صدايش کسي تو اون نمي خوابيد
مسير بالا پايين زياد داشت اما خوب امن و راحت بود و منم خوشحال که امروز آزاده مي تونه پا به پاي من بياد
همونطور گه گفتم عجله اي براي رفتن نداشتيم بعد از 10 کيلومتر تو يه مجتمع رفاهي توقف کرديم و يه چيزي خورديم.
.تو مسير کنار جاده يه رشته کوه بود که زيباييش بد جري آدمو مجذوب خودش مي کرد حدود ساعت 3 بود که توقف کرديم آزاده رفت به مراقبه ش برسه منم رفتم زير يک پل يه نيم ساعتي چرت زدم
بعد از استراحت ونيايش آزاده خانوم به راهمون ادامه داديم
اگه راستشوبخواين امروز بد جوري زانو دردداشتم که علتش تصادف ديروز بود اما نمي خواستم کم بيارم و بايد مي رفتم آخه آزاده هم پاش بدجوري داغون شده
خلاصه بعد از پايين وبالا کردن و رفتن جاده به 20 کيلومتري کاشان رسيديم که اين لاستيکاي من کار دستمون داد بله پنچر کردم ناگزير کنار جاده وايسادم و با کمک آزاده پنچري رو گرفتيم .
يه چيزه ديگه که يادم رفت بگم امروز اينقدر دستموبراي ابراز احساسات راننده هاي ديگه بالا دادم که کتفم درد مي کنه امروز آزاده هم يکم اون فرمون رو ول کرده بود و دست تکون ميداد.
بعد رفع مشکل به راهمون ادامه داديم .
حميد تمکيني يکي از دوستام تماس گرفت و ظاهرا با با جناقش ابولفضل که منم ميشناختمش هماهنگ کرده بود که ما کاشان پيش اون بريم شماره ابوالفضل رو گرفتم و براي تماس ذخيره کردم آخراي اتوبان بوديم که پليس آژير کشان به ما نزديک شد
تازه متوجه ما شده بودن که نبايد تو بزرگراه ميومديم خلاصه با صحبت کردن با هاشون مارو به اولين خروجي بزرگراه راهنمايي کردن و ما وارد کاشان شديم
ساعت 8 بود که به کاشان رسيديم با تماس با با ابوالفضل و همراهيش رفتيم خونه ابولفضل والا ن يه دوش و استراحت حالا بغيشو تو پست بعدي مي گم چون ظاهرا شام مي خواهيم بريم بيرون فعلا
صبح 5شنبه قم ساعت 8 با صداي اکبر بيدار شديم اکبر نون تازه گزفته بود جاتون خالي صبحانه رو خورديم بعد آماده حرکت شديم
تا وسايل رو جمع کرديم و راه افتاديم ساعت 9.30 شد اکبر زودتر از ما رفت سر کار با هم خداحافظي کرديم و حرکت .
مسير حرکت کاشان و ما بايد از سمت مسجد جمکران وارد جاده مي شديم بعد از خريدن يک سري وسايل
ادمه مسير داديم مسجد توقف کرديم و چند تا عکس گرفتيم و وارد جاده اصلي شديم.
مسير و هوا عالي بود براي رکاب زدن . بين راه يک تابلو نظرم رو جلب کرد که روش انواع ديزي رو نوشته بود والله من تا حالا يک نوع ديزي بيشتر نخوردم کنجکاويم باعث شد که برم تو اون کافه و بپرسم صاحب کافه 3 نوع ديزي رو به من نشون داد و توضيح داد که هر کدوم با چي درست ميشه ديزي برگه ديزي قنويد و ذيزي سيبزمني که آخري رو خورده بودم متاسفانه تازه صبحانه خورده بوديم وگر نه هر دو شو امتحان مي کردم .بعد خوردن چايي که اونجا مهمون شديم به راهمون ادامه داديم . تو مسير باغات زيتون بود که برا من جالب بود که تو قم زيتون به عمل مياد کنار يکي از همين کشت و صنعت ها يک مزرعه بود که درو شده بو اونجا ايستاديم تا من چند تا عکس بگيرم.
بعد از 20 کيلومتربه بزرگراه رسيديم و ما که نمي خواستيم تجربه ديروزرو تکرار کنيم تصميم گرفتيم از بزرگراه که هر
چند اجازه ورود نداشتيم به راهمون ادامه بديم .
خوشبختانه يا بدبختانه اينجا ايران و براي وردمون به بزرگراه هيچ ممانعتي نشد.ورودي بزرگراه تابلوي کاشان 75 کيلومتر خودنمايي مي کرد.
ماکه ديروزتو اون شرايط خطرناک و بد رکاب زده بوديم امروز يک جاده با شونه آسفالت و عريض پيش رو داشتيم و خوشحال از اومدن تو اين جاده .جاده و هوا خوب بود و ما ظاهرا عجله اي براي رفتن نداشتيم
امروز آزاده پر انژي بود از کاراش اگه بخواين بگم يکي اينکه دستاشو ول ميکرد آواز مي خوند سريع رکاب ميزد و گاهي اوقات از منم جلو ميزد دليلش شايد خواب راحت ديشب بود آخه شب قبل نتونسته بود بخوابه بخاطر موتور برقي که کنار کانکس ما بود و تا صبح ناله مي کرد تازهيادم اومد چرا اون کانکس اون شب خالي بود بخاطر سرو صدايش کسي تو اون نمي خوابيد
مسير بالا پايين زياد داشت اما خوب امن و راحت بود و منم خوشحال که امروز آزاده مي تونه پا به پاي من بياد
همونطور گه گفتم عجله اي براي رفتن نداشتيم بعد از 10 کيلومتر تو يه مجتمع رفاهي توقف کرديم و يه چيزي خورديم.
.تو مسير کنار جاده يه رشته کوه بود که زيباييش بد جري آدمو مجذوب خودش مي کرد حدود ساعت 3 بود که توقف کرديم آزاده رفت به مراقبه ش برسه منم رفتم زير يک پل يه نيم ساعتي چرت زدم
بعد از استراحت ونيايش آزاده خانوم به راهمون ادامه داديم
اگه راستشوبخواين امروز بد جوري زانو دردداشتم که علتش تصادف ديروز بود اما نمي خواستم کم بيارم و بايد مي رفتم آخه آزاده هم پاش بدجوري داغون شده
خلاصه بعد از پايين وبالا کردن و رفتن جاده به 20 کيلومتري کاشان رسيديم که اين لاستيکاي من کار دستمون داد بله پنچر کردم ناگزير کنار جاده وايسادم و با کمک آزاده پنچري رو گرفتيم .
يه چيزه ديگه که يادم رفت بگم امروز اينقدر دستموبراي ابراز احساسات راننده هاي ديگه بالا دادم که کتفم درد مي کنه امروز آزاده هم يکم اون فرمون رو ول کرده بود و دست تکون ميداد.
بعد رفع مشکل به راهمون ادامه داديم .
حميد تمکيني يکي از دوستام تماس گرفت و ظاهرا با با جناقش ابولفضل که منم ميشناختمش هماهنگ کرده بود که ما کاشان پيش اون بريم شماره ابوالفضل رو گرفتم و براي تماس ذخيره کردم آخراي اتوبان بوديم که پليس آژير کشان به ما نزديک شد
تازه متوجه ما شده بودن که نبايد تو بزرگراه ميومديم خلاصه با صحبت کردن با هاشون مارو به اولين خروجي بزرگراه راهنمايي کردن و ما وارد کاشان شديم
ساعت 8 بود که به کاشان رسيديم با تماس با با ابوالفضل و همراهيش رفتيم خونه ابولفضل والا ن يه دوش و استراحت حالا بغيشو تو پست بعدي مي گم چون ظاهرا شام مي خواهيم بريم بيرون فعلا
1 نظرات:
آفرین به شما، جفتتون خیلی اراده دارین و کار قشنگی می کنین، خصوصا آزاده که واقعا باحالِ که اینجوری داره رکاب میزنه و پابه پات میاد
ارسال يک نظر