۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

یزد - شیراز

سلام
بعد از یه مدت طولانی دوباره مجال شد تا بنویسم واین بلاگ رو آپ کنم
طی یه تصمیم آنی و لحظه ای قرار بر این شد که تعطیلات محرم رو مسیر یزد به شیراز رو رکاب بزنم با علی نصری هماهنگ کردم و علی زحمت اوردن دوچرخه از مشهد به یزد رو کشید منم شبانه خودم رو به اتوبوس حامل دوچرخه ها و شخص شخیص علی آقا رسوندم خلاصه صبح ساعت 10 بود که به یزدرسیدیم و بعد از 45 دقیقه رکاب زنی به خونه علی رسیدیم بعد یه استراحت و جمع و ور کردن وسایل ساعت 3 بعد اظهر از شهر یزد خارج شدیم بعد از گذشتن از شهر تفت و طی کردن حدود 40کیلومتر اسلامیه رو برا توقف انتخاب کردیم کنار دیگهای پخت غذا وایسادیم و جاتون خالی بعد از خوردن چای و یه قلیون به گردش تو اسلامیه پرداختیم یه روستا ی باز سازی شده و زیبا که دیدنشو بهتون پیشنهاد می کنم بعد از گشت وگذار و خوردن شام تو یه خونه قدیمی شب رو گذروندیم .
صبح ساعت 6.30 از خواب پا شدم و با علی آماده حرکت هوا خیلی سرد بود و مجبور شدیم کاملا خودمون رو بپو شونیم و بعد حرکت مقصد شهر ابر کوه بود و ما حدود 110 کیلومتر باید رکاب می زدیم تو مسیر قبل از شهر دهشیر یه گردنه خوب داشتیم اما جاتون خالی بعدش تا خود ابر کوه سراشیب یا کفی بود ساعت 2 بعد اظهر بود که به دهشیر رسیدیم ظهر عاشورا و خلاصه نمی شه از قیمه پلو حسینی گذشت پیدا کردن مکانی که غذا میدادن کار سختی نبود خیلی وقت بود که پلو قیمه به این خوشمزگی نخورده بودم غذا همراه بود با دوغ خوشمزه . بعد از خوردن مسیر کویری 55 کیلومتری تا ابر کوه رو شروع کردیم جاده یکنواخت و کاملا صاف حدود ساعت 6 بود که به ابر کوه رسیدیم به محض ورود برای پیدا کردن مکانی برای خواب اقدام کردیم چون واقعا هوا سرد بود و چادر یکمی گوشش باز بود متاسفانه جایی پیدا نشد بعد از گشتن تو شهر یه چادر بزرگ نظرم رو جلب کرد که برای پختن و سرو غذا و چایی تو این روزا ازش استفاده میشده محل خوبی بود برای چادر زدن حداقل از باد در امون بودیم با مسعول مسجدی که نزدیک چادر بود صحبت کردم و موافقتش رو گرفتم .
چادر رو علم کردیم و از اونجایی که هوا سرد بود و ما هم خسته یراست رفتیم تو چادر و کیسه خواب و خواب .
دم صبح سردی هوا بد جوری اذیتمون کرد خلاصه ساعت های 7 بود که پا شدیم و برای دیدن مسجد جامع و سرو 4000 ساله ابر کوه رفتیم ساعت 8.30 بود که ابر کوه رو ترک کردیم بعد از طی 50 کیلومتر به دو راهی سورمق رسیدیم بعد یه استراحت جزئی به راهمون ادامه دادیم بعد از سورمق سینه کش و گردنه رمق گیری تا صفا شهر داشتیم خلاصه بعد از طی 105 کیلومتر به صفا شهر رسیدیم . شب سردی رو پیش رو داشتیم بعد از خوردن یه غذای گرم دنبال مکانی برای خواب حرکت کردیم با پرس وجو کردن خلاصه به مرکز هلال احمر صفا شهر رسیدیم من با نگهبون اونجا صحبت کردم و خلاصه تونستم یه کانکس خالی رو برای گذروندن شب ردیف کنم خوشبختتانه تو کانکس اجاق گاز و یه کپسول نیمه پر بود و چند تا پتو وعلی برای پاره ای مذاکرات به توالت رفت و من مشغول مرتب کردن وسایل بودم که نگهبون مرکز اومد و عینا همین جملات رو گفت: دلم به حالتون سوخت بیان برین تو نماز خونه شب رو اونجا بمونین :D
خرم از خدا چی می خواد ....
خلاصه جاتون خالی اون شب رو کنار بخاری ک... لخت تا صبح خوابیدیم
صبح ساعت 6 از خواب خوش پا شدیم و آماده حرکت بعد از خداحافظی و تشکر به راه افتادیم
مسیر بعد از صفا شهر خوب شروع شد تا شهید آباد که یه گردنه داشتیم اما بغدش تا مرودشت تقریبا کفی و سراشیب بود قبل از مرودشت پاسارگاد رو داشتیم جاتون خالی آرامگاه کوروش حس قشنگی به من واریز داشت و کلی حال کردم ....
دم غروب بود که به نقش رستم رسیدیم اما چون دیر رسیده بودیم نگذاشتن بریم تو و ناگزیر به سمت تخت جمشید به راه افتادیم مقصد و محل خواب امشب تخت جمشید بود بعد طی 7 کیلومتر به تخت جمشید رسیدیم البته بگم چون ما از پشت کوه رفتیم و مسیر اصلی رو نرفتیم مجبور بودیم از کنار چادر های عشایری که اونجا بودن بگذریم و خودتون می دونید که داستان همیشگیه سگ و این حرفا اما ایندفعه یکی دوتا نبودن فکر کنم یه 20 تایی بودن که دنبالمون کردن و چون هوا هم تاریک بود یه صحنه وحشتناکی درست شده بود خلاصه بعد از فحش و فحش کاری و سنگ بازی از این محلکه در رفتیم.
جاتون خالی ابهت این مکان اونم تو شب یه حس قشنگی بهت میده تو نمازخونه بازارچه کنار تخت جمشید مستقر شدیم و شام درست کردیم و مشغول خوردن شدیم که من متوجه یه سایه پشت سرم شدم بله ظاهرا نگهبون اونجا بود که به گفته خودش 10 دقیقه ای بود که اونجا وایساده بوده و به حرفای ما گوش میداده خلاصه بعد از احوال پرسی و این حرفا قرار شد که بریم تو نگهبانی که گرمتر بود شب رو بگذرونیم بعد از مستقر شدن منو علی رفتیم یه چرخی بزنیم . اطراف دیوارهای تخت جمشید راه میرفتیم و به شکوه و عظمت از دست رفته مون حسرت می خوردیم وخلاصه از این حرفا بعد از یه گشت زنی با حال رفتیم  خواب....
صبح بعد از خداحافظی رفتیم عکاسی و گشت زنی تخت جمشید و بعد حرکت به سمت شیراز . 60-50 تا داشتیم تا شیراز ساعت 1 بعد اظهر بود که شیراز رسیدیم بعد از یه حموم توپ تو یه قهوه خونه دیزی خوردیم جاتون خالی چسبید بعد با مصطفی یکی از بچه های خوب شیرازی تو حافظیه قرار گذاشتیم و چند ساعتی رو با هم بودیم بعد از هم جدا شدیم و ما به گشت زنی تو شهر رفتیم این گشت زنی همراه با یه تصادف برای من بود که متاسفانه ریم عقب دوچرخه تاب برداشت . خلاصه .....ساعت 10 شب بلیط داشتیم برای یزد خودمون رو به ترمینال رسوندیم و سوار اتوبوس شدیم و به سمت یزد حرکت کردیم ساعت 4 صبح بود که به یزد رسیدیم خداییش تو اون هوا و با اون خستگی حس رکاب زدن اونم زیاد نبود از طرفی ریم دوچرخه منم تاب برداشته بود و رکاب زدن مشکل یه وانت گرفتیم و رفتیم خونه و بعد از رسیدن سریعا خواب ..
ساعت 10 از خواب پا شدیم یه چیزی خوردیم و من آماده حرکت شدم و دوباره برگشتم به سر کار ....................................................

View Larger Map

10 نظرات:

آزاده هاظمی زاده گفت...

اول اینکه نگفتی پلو قیمه چند پرس خوردید؟ و بعد هم اینکمه نگفتی من چقدر تلفن زدم و بهتون انرژی دادم برای اینکه کمتر به لاک پشت ها متوسل بشید. :دی
خیلی خوبه که بازم میری سفر. سفر بعدی ایشالله منم میام ;)

فرید دولت آبادی گفت...

ها درسته
4 پرس پلو قیمه
تو هم 2 بار زنگ زدی
بعد هم سفر بعدی رو حتما بیا

علي نصري گفت...

سلام.دست مريزاد فريد
ولي اون جا كه تو سفا شهر بوديم باس ميزدي شب،تو ك.... لخت خوابيدي نه خوابيديم.
2.كل خستگيم در رفت با اين انرژي تو.
3.آزاده بيا كه بي تو سفر معني نداره مسير بعدي كرمان«:
علي.آزي.فريد
وسط گذاشتم كه ماشين بهت نزنه.

مرضیه سیروسی گفت...

سلام مهندس مهربون.خیلیممنونم که آدرست رو برام فرستادی.سفرت برام جالبه و همین طور هیجان آور.امیدوارم همیشه بخندی و سلامت باشی.

فرید دولت آبادی گفت...

ممنون مرضیه عزیز و مرسی که به اینجا سر زدی.

ناشناس گفت...

اولا که فرید باز هم برو سفر، ثانیا کلا برو سفر، ثالثا چرا نمی ری سفر؟ مگر تو نشنیدی آنکه فرمود سفر کردم، صفر برگشت... ادامه ماجرا

فرید دولت آبادی گفت...

همون که تو میگی شریف جان

شریف گفت...

در پی درخواست های مکرر مدیریت محترم وبلاگ، احتراما اعلام می دارد متن ادبی کامنت فوق توسط اینجانب تقریر شد.
بیست و چهارم دیماه المبارک سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
والسلام علی من اتبع الهدی و بشر الصابرین

فرید دولت آبادی گفت...

:))))))))))))

شهین گفت...

سلام
وبلاگ خیلی خوبی دارید
ما هم قراره یک گروه تشکیل بدیم و یک سفری با دوچرخه داشته باشیم الانم داشتم دیدنیهای مسیر یزد شیراز رو سرچ میکردم که وبلاگ شمارو دیدم
اتفاقا منم مشهدیم و بخاطر همین از پیداکردن شما خیلی خوشحال شدم آخه من تقریبا یک ساله دارم دوچرخه سواری میکنم و تو این مدت نتونستم از دخترای دوچرخه سوار مشهدی کسیو پیدا کنم خیلی ممنونتون میشم اگه کسیو میشناسید بهم معرفیشون کنید
موفق و پیروز باشید